تبليغاتX
با خشم به یاد آر -
نه! من نمی‌تونم راحت با اين قضيه کنار بيام يا به روی خودم نيارم، وقتی با اون لبخند مسخره، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، می‌آيی طرفم. لابد انتظار داری بگم: «سلام عزيزم، خيلی ممنون که منو به اِف دادی» نه؟

وقتی به اين فکر می‌کنم به من چه روزهايی گذشت، نمی‌تونم بگم:‌«ای بابا! بی‌خيال». نه من نمی‌تونم بی‌خيال شم. الان بعد از گذشت بیشتر از یک سال، عمیقاً به این باور رسیدم که تو همه‌ی اون سال‌ها با من خودخواهانه برخورد کردی. خيلی. خيلی زياد. من نمی‌تونم این همه رو به سادگی فراموش کنم.

يه زخم عميقه که جاش برای همه‌ی عمر رو قلبم باقی می‌مونه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 10:47 PM